L 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> همه تنهایی من


همه تنهایی من

اگر تنهاترین تنهایان باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است.

 

چند روز مونده به عروسي اميد كلي كار  ريخته سرم دو روز پيش بلافاصله از سر كار رفتم آرايشگاه

و تا شب اونجا بودم(ولی ارزششو داشت!!!) ديروزم كه از عصر رفتم خريد و اوكي لباسمو خياطي و 

كلي كار ديگه تا شب كه ديگه نايي برام نمونده بودعروسي هم ذوق داره هم خستگيييييييييييييييييييييييييي با

کلی کار كه تموم نميشننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننامروزم كه بايد برم لباس 

 و آرایشگاه شازده پسرمو اوكي كنم  كه اينروزا با تمام خستگيم دركم ميكنه و شلوغ بازي نميكنه

قربونش برم وقتي ميرسم خونه كلي بهم انرژي ميده دست و پامو ماساژ ميده از همه مهمتر با يه ذوقي 

 مياد كارا و خريدامو تاييد ميكنه كه دلم غش ميره واسش "ماماننننننننننننننننن خوشگلههههههههه!!!"(با لحن

خوشمزه برديايي با ابروي بالا انداخته و شونه ش كه با ريتم تكون ميده دقيقا مث بابك ...)

ديشب بعد اينكه كارام تموم شد با كلي خريد دستم و خستگي فراوون داشتم ميرفتم خونه كه ديدم نزديك خونه

 عمم  بدو بدو رفتم خونه شون...( اينا همه رو گفتم كه ببينين تو اين اوضاع و خستگي و كلي كار انجام شده

 و نشده اين قسمتش چقد مي چسبه و ذوق زده ت ميكنه...!!! )  پامو نذاشته تو خونه چشمم افتاد

 به موفقيت سلام كرده نكرده طبق عادت بدو رفتم سراغ فالش:

                         

                                 حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو

                                 باز آيد و از كلبه احزان به در آيي.

 

آخيششششششششششششششششش دم شما گرم جناب حافظ خان

 

 

پي نوشت: اينم ادامه فال...

 

(فراموش نكن كه خدا فقط كسي را به لبه پرتگاه زندگي اش مي برد، كه ميداند او قدرت پرواز دارد.)

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 10:30 توسط مامان بردیا| |

  یک  جاهایی  رو   با   یک  آدمی    رفتی،

حالا  که   بدونِ   "اون آدمه"   میری  اونجا ،

خاطره هاش  برات   زنده می شن  و   دلت   براش تنگ می شه ،

 

مسخره اینجاست که   یک جاهایی رو   

هیچوقت  با  "اون آدمه"   نرفتی  و  اونجا   هیچ خاطره ای   باهاش   نداری ،

ولی  اونجا   ،   تمام  مدت   داری  به   اون  فکر می کنی ،

دلت براش تنگ می شه

 با خودت فکر می کنی  کاش  اینجا  هم  با هم   اومده بودیم !!!

 

 دلتنگی  به این  شدت  ،

اونم در جایی که   هیچ خاطره ای   توش نیست    دیگه  نورِ علی نوره !

شاید  هم تقصیرِ دلِ اون باشه که  به من فکر  می کنه !!!

شاید واقعا   دل  به  دل   راه  داره 

شاید ...

 

پی نوشت:( بخشی از وبلاگ لبخندهای احمقانه یک زن)

 

 

 چقد دلم تو خیابونای این شهر میگیره بی تو!!! جاده ش که...

چقد خوشبخته این شهر که تو رو داره...

 

 


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 21:2 توسط مامان بردیا| |

ديشب سر سجاده نشسته بودم كه بي مقدمه برديا اومد تو بغلم نشست و گفت:" خدايا بابا بابك ديگه نياد منو ببره پيش خودش!!!‌‌من فقط ماماني خودمو ميخام!!!" هم دلم واسش غش رفت هم...

نميدونم... كم نياوردم... اما هرچي كه ميگذره سخت تر ميشه و كلي اگه به اگه هام اضافه ميشه...

اگه...

اگه...

اگه...

زينب ميگه آزمايش و امتحان خدا همينه ديگه قرار نيس توش بهت خوش بگذره قراره قويت كنه...

راه ميرم و به حرفاي زينب فكر ميكنم...از خيابون كه رد ميشم اشك چشمامو تار كرده و تمام پهناي صورتمو پر...

فقط راه ميرم...

تا اينكه خودمو نزديك خونه ميبينم ميزنم تو دل درختا نميخام برم خونه ميخام گم شم تا آروم شم...

واي خداي من... آب... اونم اينجا... جايي كه اين همه وقت هر روز ميرفتمو و مي اومدم نديدم اين همه آب...

ميشنم پاي آبو تا جاييكه حال دارم آب مي پاشم به صورتم اشكام گم ميشن اما نميدونم چرا بند نميان...

تا شب كه برديا برگشت كارم همين بود و كلي اما و اگه تو ذهنم كه مثل خوره اومده بودن تا آرامشي رو كه

جون كنده بودم تا بدستش آوردم ازم بگيرن من اما بازم گريه ميكنم...و دعا...

بيدار ميشم...

روز تازه اي شروع شده...

با كلي اميد...

آرومم خيلي آروم... برديا خابه و سرما خورده گاهي نفسش تو خاب بند مياد و من هربار با صداش ميرم تو اتاقو

مراقبشم...

آروم كه برديا بيدار نشه به كاراي عقب افتاده م ميرسم ظرف ميشورم...لباساي روز قبل برديا رو ميشورم...تميز كاري ميكنم و بعد غذا...

و تمام اين مدت اين جملات تو ذهنم رژه ميره بارها و بارها...

 

"در دستان چه كسي اسراف ميشوي تو...

اكنون كه من...

به ذره ذره ات محتاجم..."

 

 

پي نوشت:(بازم راضيم به رضات يا رووف بالعباد و اي مايه آرامش اين روزهاي من...)

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 9:47 توسط مامان بردیا| |

 

به من گفت از تو خواهشی دارم فقط یک خواهش.می خواهم بویت کنم.چون من جواب ندادم

اعتراف کرد در همه این سالها دوست داشته بوی مرا حس کند هوای مرا نفس بکشد.

با زحمت دستهایم را ته جیب پالتویم نگه داشتم در غیر این صورت...

رفت پشت من روی موهای من خم شد.همانطور پشت من ماند.حالم خیلی بد بود خیلی.

بعد با بینی موهایم را بو کشید اطراف سرم را گردنم را با خیال راحت این کار را میکرد.نفس می کشید

و نگه می داشت.دستهای او هم پشتش بود.بعد کراواتم را شل کرد و دو دکمه پیراهنم را باز کرد و با بینی

سردش نفس کشید نفس کشید حالم بد بود خیلی...

 

پی نوشت:(بخشی از کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد نوشته آنا گاوالدا)

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 10:30 توسط مامان بردیا| |

چقد این هوا رو دوست دارم

هوایی که عطر نفسات توش پیچیده...

 

خوش اومدی...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 0:58 توسط مامان بردیا| |

  اینم عکس نفس مامان با لباس محلی بلوچی سوغات دایی ایمانش قربونش برم

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 16:29 توسط مامان بردیا| |

رمضون امسالم داره تموم میشه و چقد متفاوت با سال قبل...

خدایا!

تقدیر امسالمو که پارسال خوب نوشتی و هر چی رو که میخاستم ازت حتی بهتر و بیشترشو بهم دادی

ممنونم ازت خیلیییییییییییییییییی همه چی واسه اینکه حالمو خوب کنه و بالاخره سرمست شم از

حس رضایت از زندگیو که انقد دنبالش بودمو دادی بهم و من واسه لحظه لحظه ش شکرت کردمو میکنم

اما هنوز یه جای  بزرگ تو زندگیم خالیه خیلی خالی انقد که هر روز که چشمامو رو به زندگی باز

میکنم تا شب که میبندم با تمام وجودم اونو ازت میخام ...

یه دعا میکنم از ته دل بگید آمین!

 

"خدایا زندگی هیچ کس که به خاست خودش نیس از هم نپاشه"

آمین.

 

پی نوشت:

 (رمضون پارسال شکرت کردم واسه اینکه امید بالاخره جفتشو پیدا کرد و ایشالا بعد رمضون عروسیشه

امسال شکرت میکنم واسه ایمان که اونم از تنهایی و غربت در اومد ممنونم ازت خیلیییییییی)

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 1:46 توسط مامان بردیا| |

 

دل بسته ام به پاییز

شاید...

دوباره...

سر مهر بیایی...

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 10:35 توسط مامان بردیا| |

یکبار هم وقتی منتظرت نیستم

به سراغم بیا...!

بگذار خیالم غافلگیر شود...!

 

پی نوشت:(دارم میرم احیاء...خدایا نرفته و نگفته میدونی درد دلمو چشمم امشب به آسمونته...میگن دعا تو جمع زودتر مستجاب میشه التماس دعا دارم از همتون... )

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 22:13 توسط مامان بردیا| |

دلم میخاست یکی رو داشتم

بعضی وقتا که زندگی و آدماش خستم میکنن

میومد کنارمو دستاشو میذاشت دو طرف صورتم

زل میزد تو چشمام

میگفت:"ببین ، تو منو داری."

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 12:20 توسط مامان بردیا| |

>

Design By : Night Skin