L 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> همه تنهایی من


همه تنهایی من

اگر تنهاترین تنهایان باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است.

 

 ۱.هوای خنک پاییزی اینروزا که کلی خاطرات قشنگو یادت میاره حال و هوای مدرسه مشق نوشتن لباس و کیف و کفش نو  قهر و آشتیای مدرسه کارتون دیدنای عصر  گرفتن خوراکی هر روز از بابا بزرگ که هنوز دشت نکرده بود اما دست خالی نمیفرستادمون آهنگای روز اول مدرسه که تلویزیون میذاشت بیدار شدن با صدای رادیو و اون آهنگ قشنگش که هنوز تو ذهنممه... تقویم تاریخخخخخخخخخخ... وای خدای من...

 

۲.یه بقالی کوچیک تو مسیری که هر روز میام سر کارم هست از این مغازه هایی که سر خونستو همه چی توش پیدا میشه از سر خیابون که چشمم بهش میفته کلی ذوق میکنم مث بچه کوچیکا هر روز الکی چیزیم لازم ندارما اما میرمو یه چیزی ازش میخرم  منو یاد بچگیامون میندازه  تابستون نشده میرفتیم خونه بابا بزرگ یکی از این مغازه ها چند کوچه پایینترش بود چه کیک خونگیای خوشمزه ای داشت هنوزم مزه ش زیر زبونمه...

ترقه های دست ساز خودمون که سر ظهر با بچه های همسایه روبرویی بابا بزرگ  میرفتیم آسفالتو سوراخ میکردیم و گوگرد کبریت و میریختیم توش و با یه میخ میزدیم روش ترقققققققققققققققققققققققق

آخ که چه حالی میداد هم ترس داشت هم کلی ذوق که به ترسش میرزید

 

۳. نمیدونم چی بهش میگن مرغ آمین کوکو فاخته یا هر چیز دیگه اما هر چی که هست شده پرنده شانس من

هر بار با صداش و دیدنش ایمان میارم که اتفاق خوبی در شرف وقوعه

 

۴. نزدیک شدن به مهر و برگشتن سر کار اصلیم  که عاشقشممممممم  نمیدونین چه کیفی میده با دبیرای خودت همکار باشی یا بشی همکار شونه به شونه معاون دوران تحصیل خودت کل کل با دختر دبیرستانیا

خانووووووووووووومممممممممممممممم گفتناشون پرروییاشون  شیطنتاشون که فک میکردن نفهمیدم اما بعدش خوب حالشونو میگرفتم چند وقت پیش پریسا رو دیده بودن بهش گفتن این دختر عمت چقد مغرور رو بداخلاقههههههه(باور کنید باید اینجوری باشم وگرنه این هفتادیای خیلی با اعتماد به نفس... بماند... به همکارم میگم اگه یه روز دیدی یه تعداد قابل توجهی هفتادی کشته شدن بدون کار من بودههههههههه نمیدونین چه اعجوبه هایی هستن بخداخدام تو خلقتشون مونده اشک همه همکارامو در ؟آوردن اما هنوز من مقتدرانه جلوشون در میام و ازم حساب میبرن دوسشون دارم دخترای خوبین اما خیلی جاها اگه بهشون رو بدی... بد قلقن اما دستت که اومد از بودن باهاشون کیفم میکنی )

 

۵. شیرین زبونیای بردیا   (یک آقای با شخصیت قهر نمیکنه خانوما قهر میکنن آقایون باید نازشونو بکشننننننننننننننننن!!! یک آقای با شخصیت با صدای بلند با خانوما صحبت نمیکنه آروم حرف میزنههههههههه!!! یک آقای با شخصیت وقتی عصبانیه چیزی نمیگه کاری نمیکنه آروم که شد درباره ش حرف میزنه!!! قهر کار آدمای ضعیفه من که ضعیف نیستم!!! )مکالمات بردیا موقع بازی بعدشم میاد منو سفت بغل میکنه و میگه مامان من بهت افتخار میکنم !!!! امروز خیلی مامان خوبی بودییییییییییییییییی!!! کیف میکنم وقتی حرفای خودمو بهم بر میگردونه

 دیگه از خدا چی میخام خوشبختی بالاتر از این...........شکرت...

 

 

پی نوشت:(دیروز همه اینارو که نوشتم پریداما کم نیاوردم)

 

 

ضمنا دیروز تو کارگاه داستان اولین داستانمو نوشتم شاید تو پستای بعدی بزارمش...

قشنگ بود دوسش دارم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 9:5 توسط مامان بردیا| |

هرچی نوشتم پرید

 

 

"از پیشم میری..."

 

 

پی نوشت:(ترانه دیگه ای از ۲۵ باند که هربار با گوش دادنش ...بماند...)

 

 نمیدونم شایدم  باید فراموشت کنم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:25 توسط مامان بردیا| |

 

خوشبختی یعنی نصف شب با صدای اس ام اس گوشیت بیدار شی

و ببینی یه بار دیگه این مسیجو برات فرستاده که:

 

"تو

دنیای

منی

خبر

نداری..."

 

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 8:47 توسط مامان بردیا| |

 

 

 

باش تا ببینی...

 

 

پی نوشت:( ترانه ای از ۲۵ باند که اينروزا تو تنهاييم زياد گوش ميكنم...)

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 8:27 توسط مامان بردیا| |

...پلک مي‌زنم

و به سقف خيره مي‌شوم.

با نبودنت چکار کنم؟

عباس معروفی

نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 10:3 توسط مامان بردیا| |

مرهم زخم های کهنه ام

کنج لبان توست!

   بوسه نمی خواهم

   چیزی بگو ...

                     "احمد شاملو"

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 22:23 توسط مامان بردیا| |

تهران بود و گرما...

تهران بود و شلوغي...

 تهران بودو خستگي...

از همه مهمتر جاده هاي تموم نشدني و گرماي وحشتناك كه ...

 بهترين بخش سفرم زيارت حضرت معصومه (س) بود اونم بعد 8 ساااااااااااااااااال

 نميتونستم از حرمش دل بكنم تمام بغضاي فرو خورده مو شكستم اونجا

 ضريحشو مث يه بچه كوچولو تو بغل مامانش بغل كردمو به اندازه تنهايي اين سه سال گريه كردم ...  

 چقد آرومم كرد آغوشش...

 تمام طول سفر منو ياد خاطره سفر شيراز و عروسي ثريا و افشين مينداخت

اما اين بار بدون بابك...

بابك نبود... من اما ناخاسته تمام حساسيتاي سفر شيراز بابكو رعايت ميكردم

انگار كه بابك پيشمه و با نگاهش و سكوت همراه با اخمش بهم ميگفت كه نبايد اينكارو بكنم...

...

...

...

...

...

اينروزا آرومم ... خيلييييييييييييييييييييييييييي آروووووووووم خدايا شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مث هميشه

 

 

پي نوشت:( دلم براي خونه و آرامش اين شهر تنگ شده بود خيلييييييييي...)

 

 

 

تو  فقط تو  در کنار منی  همه جا و همیشه  در من

و بعد من  در عمق من  فقط تو   و نه دیگری...

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 9:25 توسط مامان بردیا| |

 

چند روز مونده به عروسي اميد كلي كار  ريخته سرم دو روز پيش بلافاصله از سر كار رفتم آرايشگاه

و تا شب اونجا بودم(ولی ارزششو داشت!!!) ديروزم كه از عصر رفتم خريد و اوكي لباسمو خياطي و 

كلي كار ديگه تا شب كه ديگه نايي برام نمونده بودعروسي هم ذوق داره هم خستگيييييييييييييييييييييييييي با

کلی کار كه تموم نميشننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننامروزم كه بايد برم لباس 

 و آرایشگاه شازده پسرمو اوكي كنم  كه اينروزا با تمام خستگيم دركم ميكنه و شلوغ بازي نميكنه

قربونش برم وقتي ميرسم خونه كلي بهم انرژي ميده دست و پامو ماساژ ميده از همه مهمتر با يه ذوقي 

 مياد كارا و خريدامو تاييد ميكنه كه دلم غش ميره واسش "ماماننننننننننننننننن خوشگلههههههههه!!!"(با لحن

خوشمزه برديايي با ابروي بالا انداخته و شونه ش كه با ريتم تكون ميده دقيقا مث بابك ...)

ديشب بعد اينكه كارام تموم شد با كلي خريد دستم و خستگي فراوون داشتم ميرفتم خونه كه ديدم نزديك خونه

 عمم  بدو بدو رفتم خونه شون...( اينا همه رو گفتم كه ببينين تو اين اوضاع و خستگي و كلي كار انجام شده

 و نشده اين قسمتش چقد مي چسبه و ذوق زده ت ميكنه...!!! )  پامو نذاشته تو خونه چشمم افتاد

 به موفقيت سلام كرده نكرده طبق عادت بدو رفتم سراغ فالش:

                         

                                 حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو

                                 باز آيد و از كلبه احزان به در آيي.

 

آخيششششششششششششششششش دم شما گرم جناب حافظ خان

 

 

پي نوشت: اينم ادامه فال...

 

(فراموش نكن كه خدا فقط كسي را به لبه پرتگاه زندگي اش مي برد، كه ميداند او قدرت پرواز دارد.)

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 10:30 توسط مامان بردیا| |

  یک  جاهایی  رو   با   یک  آدمی    رفتی،

حالا  که   بدونِ   "اون آدمه"   میری  اونجا ،

خاطره هاش  برات   زنده می شن  و   دلت   براش تنگ می شه ،

 

مسخره اینجاست که   یک جاهایی رو   

هیچوقت  با  "اون آدمه"   نرفتی  و  اونجا   هیچ خاطره ای   باهاش   نداری ،

ولی  اونجا   ،   تمام  مدت   داری  به   اون  فکر می کنی ،

دلت براش تنگ می شه

 با خودت فکر می کنی  کاش  اینجا  هم  با هم   اومده بودیم !!!

 

 دلتنگی  به این  شدت  ،

اونم در جایی که   هیچ خاطره ای   توش نیست    دیگه  نورِ علی نوره !

شاید  هم تقصیرِ دلِ اون باشه که  به من فکر  می کنه !!!

شاید واقعا   دل  به  دل   راه  داره 

شاید ...

 

پی نوشت:( بخشی از وبلاگ لبخندهای احمقانه یک زن)

 

 

 چقد دلم تو خیابونای این شهر میگیره بی تو!!! جاده ش که...

چقد خوشبخته این شهر که تو رو داره...

 

 


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 21:2 توسط مامان بردیا| |

ديشب سر سجاده نشسته بودم كه بي مقدمه برديا اومد تو بغلم نشست و گفت:" خدايا بابا بابك ديگه نياد منو ببره پيش خودش!!!‌‌من فقط ماماني خودمو ميخام!!!" هم دلم واسش غش رفت هم...

نميدونم... كم نياوردم... اما هرچي كه ميگذره سخت تر ميشه و كلي اگه به اگه هام اضافه ميشه...

اگه...

اگه...

اگه...

زينب ميگه آزمايش و امتحان خدا همينه ديگه قرار نيس توش بهت خوش بگذره قراره قويت كنه...

راه ميرم و به حرفاي زينب فكر ميكنم...از خيابون كه رد ميشم اشك چشمامو تار كرده و تمام پهناي صورتمو پر...

فقط راه ميرم...

تا اينكه خودمو نزديك خونه ميبينم ميزنم تو دل درختا نميخام برم خونه ميخام گم شم تا آروم شم...

واي خداي من... آب... اونم اينجا... جايي كه اين همه وقت هر روز ميرفتمو و مي اومدم نديدم اين همه آب...

ميشنم پاي آبو تا جاييكه حال دارم آب مي پاشم به صورتم اشكام گم ميشن اما نميدونم چرا بند نميان...

تا شب كه برديا برگشت كارم همين بود و كلي اما و اگه تو ذهنم كه مثل خوره اومده بودن تا آرامشي رو كه

جون كنده بودم تا بدستش آوردم ازم بگيرن من اما بازم گريه ميكنم...و دعا...

بيدار ميشم...

روز تازه اي شروع شده...

با كلي اميد...

آرومم خيلي آروم... برديا خابه و سرما خورده گاهي نفسش تو خاب بند مياد و من هربار با صداش ميرم تو اتاقو

مراقبشم...

آروم كه برديا بيدار نشه به كاراي عقب افتاده م ميرسم ظرف ميشورم...لباساي روز قبل برديا رو ميشورم...تميز كاري ميكنم و بعد غذا...

و تمام اين مدت اين جملات تو ذهنم رژه ميره بارها و بارها...

 

"در دستان چه كسي اسراف ميشوي تو...

اكنون كه من...

به ذره ذره ات محتاجم..."

 

 

پي نوشت:(بازم راضيم به رضات يا رووف بالعباد و اي مايه آرامش اين روزهاي من...)

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 9:47 توسط مامان بردیا| |

>

Design By : Night Skin