L 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> همه تنهایی من


همه تنهایی من

اگر تنهاترین تنهایان باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 10:40 توسط مامان بردیا| |

 

 

هنوزم  می شه عاشق بود   ،  تو باشی کار سختی نیست

 

 

 

پی نوشت:چند روز پیش یه مهمون غریبه ای داشتم که وقت رفتن از آشنام آشناتر شدیم برای هم ازم پرسید:

 اگه برگردی بازم انتخابش میکنی!؟... چشام پر اشک شد در جوابش و تمام تردیدا و سوالای تو ذهنت میگم:

"صدبار برگردم عقب  باز انتخابت میکنم."

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 11:4 توسط مامان بردیا| |

 

تازه دیروز رسیده بودم و هنوز نصف وسیله ها را هم جابجا نکرده بودم مدام فکرم مشغول همه چیز بود که یکدفعه حواسم رفت به حوله حمامش که روی صندلی پهن کرده بود.آن وقت ها چقدر از این کارش عاصی می شدم وشاکی. حوله اش را برداشتم بویش کردم چقدر عطرش را دوست داشتم نفس کشیدم و نفس کشیدم.همه جا را نگاه کردم خوب نگاه کردم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود همه چیز مثل روز اولش بود میز گرد چوبی قهوه ای سوخته ای که  عاشقانه هایمان را دورش می نشستیم شمع روشن میکردیم و حافظ می خواندیم تخت چوبی که با چه ذوقی از انبار آورده بودیمو رنگش کردیم آن هم قهوه ای سوخته که چقدر دوستش داشتم با کوسن های سنتی رنگی که خودم پرش کرده بودم انگار همین دیروز بود...

با بند بند وجودم با تمام توانی که چشم هایم برای دیدن داشتند نگاه کردم و نگاه کردم تمام چیزهایی که قبلا آزارم می دادند شده بود دور دسترس ترین آرزوی این سالهای من...!!! چقد انتظار این لحظه را می کشیدم چقدر این لحظه را در ذهنم تجسم کرده بودم بارها و بارها... باید جای من باشی تا بدانی چه می گویم...بهای سنگینی دادم برای دوباره دیدنشان...لمس کردنشان...بوییدنشان... چقدر شیرین و لذت بخش بودند. آنقدر که گذر زمان را نفهمیدم بخودم آمدم ... ساعت ها گذشته بود... حوله اش هنوز بغلم بود...

 

 

پی نوشت:( اولین داستان من )

وقتی که میبینمت دست و پام میلرزن قلبم تاپ تاپ میزنه  بدنم گر میگیره بیقرار میشم  بار اولی که دیدمت اینجوری نشدم!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 10:16 توسط مامان بردیا| |

 

تو داری میری و من نمیتونم جلوتو بگیرم

من فقط گریه میکنم

چکار باید بکنم؟

تو داری منو ترک میکنی

من بخاطر تو گریه میکنم

اما تو صدامو نمیشنوی

چون من فقط تو قلبم فریاد میزنم

تمام روز سعی میکنم تو رو از ذهنم پاک کنم

تمام روز باهات خداحافظی میکنم

اما باز توی ذهنمی

چکار باید بکنم؟   چکار باید بکنم؟

دوستت دارم  دوستت دارم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 9:54 توسط مامان بردیا| |

 

دورت بگردم را...

از کبوتران حرمت اموخته ام!


 

بک یا الدخیل یا رئوف....

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9:30 توسط مامان بردیا| |

 

" دمت گرم!!!

يه چي ميگيري يه چي جاش ميدي...

من راضي هستم..."

 

 

پي نوشت:(ديالوگ پایانی حشمت فردوس در ستايش)

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 10:48 توسط مامان بردیا| |

 

 ۱.هوای خنک پاییزی اینروزا که کلی خاطرات قشنگو یادت میاره حال و هوای مدرسه مشق نوشتن لباس و کیف و کفش نو  قهر و آشتیای مدرسه کارتون دیدنای عصر  گرفتن خوراکی هر روز از بابا بزرگ که هنوز دشت نکرده بود اما دست خالی نمیفرستادمون آهنگای روز اول مدرسه که تلویزیون میذاشت بیدار شدن با صدای رادیو و اون آهنگ قشنگش که هنوز تو ذهنممه... تقویم تاریخخخخخخخخخخ... وای خدای من...

 

۲.یه بقالی کوچیک تو مسیری که هر روز میام سر کارم هست از این مغازه هایی که سر خونستو همه چی توش پیدا میشه از سر خیابون که چشمم بهش میفته کلی ذوق میکنم مث بچه کوچیکا هر روز الکی چیزیم لازم ندارما اما میرمو یه چیزی ازش میخرم  منو یاد بچگیامون میندازه  تابستون نشده میرفتیم خونه بابا بزرگ یکی از این مغازه ها چند کوچه پایینترش بود چه کیک خونگیای خوشمزه ای داشت هنوزم مزه ش زیر زبونمه...

ترقه های دست ساز خودمون که سر ظهر با بچه های همسایه روبرویی بابا بزرگ  میرفتیم آسفالتو سوراخ میکردیم و گوگرد کبریت و میریختیم توش و با یه میخ میزدیم روش ترقققققققققققققققققققققققق

آخ که چه حالی میداد هم ترس داشت هم کلی ذوق که به ترسش میرزید

 

۳. نمیدونم چی بهش میگن مرغ آمین کوکو فاخته یا هر چیز دیگه اما هر چی که هست شده پرنده شانس من

هر بار با صداش و دیدنش ایمان میارم که اتفاق خوبی در شرف وقوعه

 

۴. نزدیک شدن به مهر و برگشتن سر کار اصلیم  که عاشقشممممممم  نمیدونین چه کیفی میده با دبیرای خودت همکار باشی یا بشی همکار شونه به شونه معاون دوران تحصیل خودت کل کل با دختر دبیرستانیا

خانووووووووووووومممممممممممممممم گفتناشون پرروییاشون  شیطنتاشون که فک میکردن نفهمیدم اما بعدش خوب حالشونو میگرفتم چند وقت پیش پریسا رو دیده بودن بهش گفتن این دختر عمت چقد مغرور رو بداخلاقههههههه(باور کنید باید اینجوری باشم وگرنه این هفتادیای خیلی با اعتماد به نفس... بماند... به همکارم میگم اگه یه روز دیدی یه تعداد قابل توجهی هفتادی کشته شدن بدون کار من بودههههههههه نمیدونین چه اعجوبه هایی هستن بخداخدام تو خلقتشون مونده اشک همه همکارامو در ؟آوردن اما هنوز من مقتدرانه جلوشون در میام و ازم حساب میبرن دوسشون دارم دخترای خوبین اما خیلی جاها اگه بهشون رو بدی... بد قلقن اما دستت که اومد از بودن باهاشون کیفم میکنی )

 

۵. شیرین زبونیای بردیا   (یک آقای با شخصیت قهر نمیکنه خانوما قهر میکنن آقایون باید نازشونو بکشننننننننننننننننن!!! یک آقای با شخصیت با صدای بلند با خانوما صحبت نمیکنه آروم حرف میزنههههههههه!!! یک آقای با شخصیت وقتی عصبانیه چیزی نمیگه کاری نمیکنه آروم که شد درباره ش حرف میزنه!!! قهر کار آدمای ضعیفه من که ضعیف نیستم!!! )مکالمات بردیا موقع بازی بعدشم میاد منو سفت بغل میکنه و میگه مامان من بهت افتخار میکنم !!!! امروز خیلی مامان خوبی بودییییییییییییییییی!!! کیف میکنم وقتی حرفای خودمو بهم بر میگردونه

 دیگه از خدا چی میخام خوشبختی بالاتر از این...........شکرت...

 

 

پی نوشت:(دیروز همه اینارو که نوشتم پریداما کم نیاوردم)

 

 

ضمنا دیروز تو کارگاه داستان اولین داستانمو نوشتم شاید تو پستای بعدی بزارمش...

قشنگ بود دوسش دارم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 9:5 توسط مامان بردیا| |

هرچی نوشتم پرید

 

 

"از پیشم میری..."

 

 

پی نوشت:(ترانه دیگه ای از ۲۵ باند که هربار با گوش دادنش ...بماند...)

 

 نمیدونم شایدم  باید فراموشت کنم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:25 توسط مامان بردیا| |

 

خوشبختی یعنی نصف شب با صدای اس ام اس گوشیت بیدار شی

و ببینی یه بار دیگه این مسیجو برات فرستاده که:

 

"تو

دنیای

منی

خبر

نداری..."

 

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 8:47 توسط مامان بردیا| |

 

 

 

باش تا ببینی...

 

 

پی نوشت:( ترانه ای از ۲۵ باند که اينروزا تو تنهاييم زياد گوش ميكنم...)

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 8:27 توسط مامان بردیا| |

>

Design By : Night Skin