همه تنهایی من

گفته بودی چو بیایی غم دل با تو بگویم ... چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

 

 

پ.ن: یه وقتایی بعد یه عالمه وقت که سرمستی از اینهمه

حس خوشبختی و لذت از زندگی لازمه یه تلنگرررررررررر....

دلم خدا میخادددددددد...

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:47 توسط الهام| |

 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد...

 

 

       دلم تنگه...خیلی...

 

 

پی نوشت: مدتی نیستم... و تکنولوژی رو کنار میزارم از زندگیم حداقل تا اطلاع ثانی...

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:47 توسط الهام| |

نان روزانه منی...

گاه سیرم میکنی با زندگی...

گاه سیرم میکنی از زندگی...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:12 توسط الهام| |

نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:40 توسط الهام| |

هر صبح یک شروع دوباره است ؛

 

یک نفس عمیق بکش و دوباره

 

شروع کن...

 

 

 

پی نوشت: امروز صبح که تو جاده میومدم و تو اون مه غلیظ و برف و سرما دختر پسر بچه ها رو دیدم که کنار جاده دارن میرن مدرسه که معلوم نیس تا روستای خودشون چقد فاصله داشت!!!گفتم خدایا شکرت...و دوباره بخودم نهیب زدم که قدر دونه دونه نعمتایی که خدا بهت داده رو بدون...

 


 

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:37 توسط الهام| |

 من ودل لوووووووووووووس بهوووووووووووووووووونه گیرم!!!

 

هیچ وقت اندازه وقتیکه از کارم یا مدیر و همکارام دلم پره و ذلم میخاد

پامو از در بیرون نذاشته فقط حرف بزنم تا سبک شم وآروم جای خالیتو حس نمیکنم...

 

این یه ماهه امتحانات خستم کرده... خیلی... امروز که رفتم دفتر مدیرمون داشتم حرف میزدم که بغضم ترکید!!!

واشک امونم نداد...

 

نمیدونم شایدم بقول همکارم من خستم و حساس شدم...

 

دلم آرامش میخاد...سفر میخاد...تا سبک شم و خستگی این مدتو در کنم...

 

ظهر که برمیگشتم خونه و غرق افکار خوذم وبغض سنگینی که داشت خفم میکرد صدای بردیا رو که شنیدم از پنجره خودشو آویزون کرده بود و واسم دست تکون میداد همه ناراحتی وبغضم فراموشم شد و سرمست شذم از مامان گفتناش...حتی وقتی 7 طبقه رو با تمام خستگیم از پله ها اومدم بالا!!!...

 

نفس عمیقی کشیدمو بازم گفتم خدایا شکرت...بازم حضورتو تو زندگیم نشون دادی...

 

و...

 

از میان وبگردی  آخر هفته...

 

 اگر چیزی به دست نداریم دست که داریم دوباره به دست می آوریم.

دوباره می سازیم و دوباره به دست می آوریم.

.................. دوباره می خریم و دوباره می خندیم.

 

 

هنگامی که به بلایی گرفتار شدی شکایت مرا نزد آفریده هایم مبر ،

همچنانکه من از تو به ملائکه ام شکایت نمی کنم ،

هنگامی که خطاهای تو را می بینم...

 

 

 

عشق چیست ؟ جز آنکه...

 

زن همدمی باشد برای مرد و مرد تکیه گاهی باشد برای زن ...

 

یعنی درک و اجرای این نیم خط ، اینقدر سخته ... که الان خیلیا تنهان... ؟!

 

 

  

برخی آدم ها به یک دلیل از مسیر زندگی ما میگذرند ،

و به ما درسهایی می آموزند " که اگر می ماندند " هرگز یاد نمی گرفتیم .

 

 

  

نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:17 توسط الهام| |

سلام یعنی عشق ... هزار بار سلام

 

 

 

اول هفته تون قشنگ و تو این روزای سرد زمستونی تنور دلتون گرم...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 8:33 توسط الهام| |

 

1.همه دلهره هایم در یک فنجان حل می شوند؛

 

کافیست چای را

 

تو ریخته باشی...!

 

 

 


2.دلم حرم میخاد با یه عالمه حرفای زینب...

 

 

3. دلم دیگه دلتنگیاش بیشماره،هنوزم بجز تو کسی رو نداره...

 

 

4. یه وقتایی فک میکنی بدون یکی نمیتونی زندگی کنی!!! اما...

به خودت که زمان بدی و روزای نبودنش و هر چند واست عزیز باشه

تاب بیاری، با کمال تعجب می بینی میتونی!!! و این از بهترین خصوصیات ما آدماس...

 

 

 5. خدایا شکرت... مرسی که هستی...   

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 10:21 توسط الهام| |

1.هیچی بعد یه خاب کامل با- بقول بردیا- تنبلیش!!! و یه صبونه  مفصل

که متاسفانه فقط یه روز در هفته تو خونه ما برپا میشه!!!

( صبا خمار خاب از خونه میزنم بیرون چه برسه به صبونه!!!)

اندازه یه پیاده روی تو یه روز آفتابی و گرم زمستونی با پسر قشنگت

نمیتونه حس خوشبختی رو بهت بده!!!...

اگرچه پسر جان ما فقط نشست و آب بازی کرد و ما تماشا

 

{فعلا با اجازتون بریم به دعوت همکار جانمان به صرف صبونه!!!

خدایا ما میخوریم اما هیکل و وزن و سایزمان با تو!!!...

 

 2.چند شب پیش ذوق زده حضور دختر دایی جان ها زدیم به دل خیابون و ماشین گردی !!!

و تلافی این مدت خونه نشینی رو در آوردیم اما... دیشب که رفتم سراغ کیفم... دیدم...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای... کیف کارتای عابرم نیسسسسسسسسسسسسسسسس

از دیشبه که منو گوشی و زنگ به این و اون و زور آوردن به مغز خودمو بقیه که ما اون شب کجاها رفتیم!!!؟

هنوز که خبری نیس.... طبق معمول فقط میخندممممممممممممممممممممممممم بخود گیج حواس پرتم

 

 

3. بارون که میاد فراموش میکنم آرزوها و دعاهای اجابت نشده مو

من میشم و بارون و فقط نفسسسسسسسسسسسسسسسسس

نفس میکشم و تمام لذت دنیارو در خودم حبس میکنم...

وای باروننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

 

 

4. دلم سفر میخاد... خیلی...

 

 

 

اول هفته تون قشنگ...

 

 

 و در پایان: این منم گیج ذهن پریشان خسته از خزعبلاتی که ذهنم را درگیر کرده و مشغول بخودش

تا حدی که یادم رفته که دیروز خودم کارتامو از کیفم درآوردم و گذاشتم تو جیب مانتوممممممممممممم

وقتشه ذهنمو تکونی بدم و خیلی چیزا رو بریزم دورررررررررررررررررررررررررر...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 8:14 توسط الهام| |

 

 

 به تو قرصه دلم ، تو کنار منی ، نمی ترسه دلم

بغلم  کن ازم  همه چیم رو بگیر

بزار گریه کنم پیش تو دل سیر...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 9:17 توسط الهام| |