تبليغاتX
همه تنهایی من


همه تنهایی من

اگر تنهاترین تنهایان باشم باز هم خدا هست...

 

                خدایا دستم به آسمانت نمی رسد

 

               اما تو که دستت به زمین می رسد

 

               بلندم کن...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:18 توسط rahgozar| |

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

اگر بسویت اینچنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو...

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 20:27 توسط rahgozar| |

بابا منم بردیا...

 

روزای سختی رو دارم میگذرونم تحمل سختی و تنهایی شاید واسه خودم قابل حل باشه اما وقتی بردیای هفت ماهمو می بینم که چهار دست و ا میکنه و به به به به میگه و جوابی نمیشوه جیگرم آتیش میگیره خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو یادت هست؟...

چه کسی می خواهد منو تو ما نشویم خانه اش ویران باد...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:58 توسط rahgozar| |

برای عمرم

زندگیم

نفسم

و همسرم بابک که بیرحمانه تنهامون گذاشت...

 

ومیدانم که باید رفت.

برای چشم مستت می سرایم شعر تلخم را

و میدانم که باید رفت

چون بدیدم کوچ غمگین هر پرستوی مهاجر را

من از شهر تو با یاد تو خواهم رفت

و از یاد تو خواهم رفت

و میدانم که از یادم نخواهی رفت

دوباره شهر دیگر، کوچ دیگر، شعر دیگر

وه چه غمگین است آهنگ خداحافظ....
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:45 توسط rahgozar| |

سحرگه غنچه ای در طرف گلزار

 ز نخوت بر گُلی خندید بسیار

که ای پژمرده روز کامرانی است

 بهار و باغ را فصل جوانی است

نشاید در چمن دلتنگ بودن

بدین رنگ و صفا بی رنگ بودن...

اگر ما هر دو را یک باغبان کِشت

چرا گشتیم ما زیبا شما زشت؟

بیفرزو از فروغ خود چمن را

مکاه ای دوست قدر خویشتن را

بگفتا هیچ گُل در طرف بستان

نماند جاودان شاداب و خندان

مرا هم بود روزی رنگ و بوئی

صفایی جلوه ای پاکیزه روئی

سپهر این باغ بس کرده است یغما

 من امروزم بدین خواری تو فردا...

مزن بیهوده چندین طعنه ما را

ببند ار زیرکی دستِ قضا را

چو خواهد چرخ یغماگر زبونت

 کند باد حوادث واژگونت...

 

از این پژمردگی ما را غمی نیست

 

که گُل را زندگانی جز دمی نیست.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 11:40 توسط rahgozar| |

شب مانده و پروانه ی من منتظر است 

 

تا صبح غزل خانه ی من منتظر است

 

هر وقت دلت هوای باریدن داشت

 

برگرد بیا شانه ی من منتظر است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 18:46 توسط rahgozar| |


كــوچـــه


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:46 توسط rahgozar| |

انقد این روزا قشنگن که دلم میخاد با تمام وجودم هوا رو  قورت بدم

تازگی و طراوت بهار حتی اگه نخایم سرمستت میکنه مخصوصا اگه

 قرار باشه تو یکی از همین روزای قشنگ بهاری یه مسافر کوچولوم

به جمع دو نفرتون اضافه بشه  این روزا با هر حرکتش تمام وجودم              

 لبریز میشه از عشق اونقد که دلم میخاد  میتونستم خدارو بغلش کنم

 و بگم ممنونتم . 

اینروزا قشنگی بهار و انتظار اومدن ارغوان کوچولوی مامان قشنگترین

 روزای عمرمو داره برام رقم میزنه . 

دوستون دارم...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 20:38 توسط rahgozar| |

هوا ابری بود و باران به شدت می بارید

کودکی به آرامی گفت:

خدایا گریه نکن همه چی درست میشه؟!...

 

(خدایا.................................... به اندازه ی تمام دلتنگی این روزام و همه حرفهای نگفته تلنبار شده روی دلم که هیشکی نمی فهمه حتی...)

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 13:43 توسط rahgozar| |

  من


       نی نی دار


              شدم م م م م م 
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 11:0 توسط rahgozar| |


Design By : Night Skin